صائن الدين على بن تركه

108

عقل و عشق يا مناظرات خمس ( فارسى )

مداين به دست مسلمانها افتاد و آن را نزد عمر بن خطاب بردند . عمر دستور داد تا آن گوهرها از آن برداشتند و پوست را سوزاندند ( نگاه كنيد به : فرهنگ اساطير ، يا حقى ، ص 192 ) . ص 25 ، س 6 : ضحاك : در شاهنامه مردى است از دشت عربستان و چون صاحب ده هزار اسب بود به بيوراسب ملقب شد . به فريب ابليس ، پدر خود مرداس را كشت . آنگاه ابليس در صورت جوانى خوبروى بر او ظاهر شد و خواليگر وى گشت و به حيله بر دو كتف او بوسه داد ؛ از جاى بوسه‌اش دو مار بر آمد كه او را مىآزردند . آنگاه ابليس به هيئت پزشكى بر او ظاهر شد و چارهء كار را اين دانست كه هر روز با مغز دو جوان ، آن ماران را سير دارند . در اين هنگام ، ضحاك بر جمشيد بشوريد و او را شكست داد و دو خواهر وى را به زنى گرفت . در عهد او ، آيين فرزانگان پنهان و كار ديوان آشكار گشت . ضحاك خوابى ديد كه چون بر خواب‌گزاران عرضه داشت ، او را از وجود فريدون آگاه ساختند و او در جستجوى وى برآمد . كاوه بر ضحاك بشوريد و او را دربند ساخت و به دماوند باز داشت و فريدون را به شاهى رسانيد ( نگاه كنيد به : شاهنامه ، ج 1 ، داستان ضحاك ) . ص 25 ، س 7 : سياوش : شاهزادهء ايرانى ، فرزند كيكاوس كه سودابه نامادرىاش به او دل باخت و چون سياوش تسليم نشد به وى تهمت خيانت زد و او را نزد پدر مغضوب ساخت تا سر انجام سياوش براى اثبات بىگناهى خويش ، از آتش گذشت . سپس به فرمان كيكاوس به توران زمين لشكر كشيد ، اما با افراسياب صلح كرده پيمان بست . چون كيكاوس او را سرزنش كرده به جنگ وادارش مىكرد ، او به سرزمين توران رفت و دختر افراسياب را به زنى گرفت . و عاقبت به خيانت تورانيان و بخصوص گرسيوز ، برادر افراسياب ، كشته شد ( نگاه كنيد به : شاهنامه ، ج 3 ، داستان سياوش ) . در عبارت صائن الدين به نظر مىرسد كه تركيب اضافى « سياوش شب » تنها به تناسب آوايى ساخته شده است و گرنه شباهتى ميان شب و سياوش وجود ندارد بخصوص كه شخصيت سياوش كاملا مثبت است ، درحالىكه اين اضافه و اين عبارت بار معنايى منفى دارد . ص 25 ، س 9 : چو شاهنشاه صبح . . . : هر دو بيت از خسرو و شيرين نظامى ، ص 183 است .